تبليغاتX
نگاه ♥ بارون
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است؛ که زمین چرکین است

من دیدم تو را

که

لبخند می زدی به احساس های من

من شنیدم

که

هزار بار می گفتی: دوستت دارم!

من احساس کردم

کاملا احساس کردم

که

دست های لرزانم را گرفتی و ... تابستان شدم!

من دیدم، شنیدم و کاملا احساس کردم ...

من ...

این فلسفه بیدار شدن از خواب، عجیب مرا اذیت می کند!!!


پ. ن : طبق معمولِ تازگی های کهنه ام: _!

+ written on  88/08/14at 11:23  by The scarecrow  | 

برای "تو" می نویسم؛

تنها برای تو، "تو"ترین "تو"ی من:

به سرم می زند، گاهی

و سر به سر عکس هایت می گذارم

و آن وقت نقاشی می کنم

بی خیالی چشم هایت را

که می درخشد با غرور

در تب و تاب لحظه های بارانی

و آن گاه غروب می شوم

در وسعت همه ی نیامدن ها

و در خیال آمدنت . . .

پ. ن: ــ!

+ written on  88/08/02at 10:22  by The scarecrow  | 

بگذارید و بگذرید

                   چشم بیاندازید و دل مبازید

                                                    ببینید و دل مبندید

                                                                          که دیر یا زود، باید گذاشت و گذشت ! . . .


پ. ن : و نشستن در بهت فراموشی!

پ. ن : رفتن باید! پس؛ می گذارم و می گذرم . . .


پایان نوشت : خداحافظ .


+ written on  88/07/05at 10:14  by The scarecrow  | 

sms های تو

به من

قطره قطره علاقه تزریق می کنند؛

خوش بینانه!

and

سکوت من

به تو

دنیا دنیا عشق هدیه می کند؛

بی اراده!

. . .

تقابل منصفانه ای ست؛ نه؟!



پ. ن : با این اوصاف، حق بده که "من نیز هم" های تو، برایم مبهم تر از کسر ِ صفر صفرم باشد !

پ. ن : " چونان که آغاز کرده ای، بر همان خواهی بود ! . . . "

دم ِ آخری برگشتم به سبک نوشته های قبلی! مخاطب scarecrow نوشته ها، نیازی به خوندن نوشته های سانسور شده ش تو وبلاگ نداره!

پ. ن : . . . هه! یادم رفت!!

            نگاهتون بارونی . . .

+ written on  88/06/30at 14:1  by The scarecrow  | 

این به گورستان فراموشی سپردن ها

این سکوت سرد

این فرار

فرار از این همه "دوستت دارم"

فرار از این همه نگاه دوختن ها

تا به کی؟؟؟

کجا؟؟؟

***

این ثانیه های قرن نما

کی از سر روزهایم دست می کشند ؟

چهار ساعت و چهل دقیقه ی جدایی از تو

به اندازه ی چهارصد و چهل سال

بر سرم گذشت! . . .

نمی دانم؛ تو بگو . . .

یک هفته ی آدم ها

به تاریخ نگاه ما

چند هزار سال می شود ؟؟؟

 

پ. ن : هستم هنوز!

+ written on  88/06/23at 17:23  by The scarecrow  | 


دیروزها کسی را دوست می داشتی،

این روزها دلتنگی . . .

تنهایی . . .

تمام عمر ما به همین سادگی گذشت؛

تنها ! ! !

پ. ن : باران؛ بهانه است . . . آسمان را، هوس بوسه زدن بر خاک است !...

 

پ. ن : هیچ نمی گویم؛

          لال می شوم

          فقط نفرینت می کنم به دوست داشتن

          دوست داشتن کسی که دوستت ندارد!

 

پ. ن : صدای پای تو که می روی . . .

          و صدای پای مرگ که می آید . . .

          دیگر چیزی را نمی شنوم!

 

پ. ن : . . . یا علی!

+ written on  88/06/19at 9:59  by The scarecrow  | 

خدایا . . .

از عشق امروزمان

برای فرداهایی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم

قدری کنار بگذار

به قدر یک مشت . . .

به قدر یک لبخند . . .

تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم

تا عاشق بمانیم

و

عاشق بمیریم !...

 

"دکتر علی شریعتی"

 

پ. ن : من نیز هم (88/06/09) !

پ. ن : بوی کهنگی گرفته ا[یـ]ـم دیگر ! . . .

پ. ن : عبور باید کرد . . .

+ written on  88/06/13at 18:21  by The scarecrow  | 

همیشه به خودت،

تنها به خودت اطمینان داشته باش

و در هنگام مشکلات به آسمان نگاه کن

چرا که معمولاً

اطرافت خالی از دوستانی می شود

که تا دیروز . . .

به پای رفاقت جان می دادند!!!

"گیلاس آبی/ میلاد تهرانی"

پ. ن : همین شاید!!

+ written on  88/06/04at 11:30  by The scarecrow 


چه غریب افتاده ام در این برهوت!

همه زنده دلان سیاه پوشیده اند

و من . . .

دل مرده ی سفید به تن.

همه جیغ . . . فریاد . . .

و من . . .

تنها سکوت.

همه نگاه ها در تلاطم اند

و من . . .

خیره به دور؛ خیلی خیلی دور.

همه پر از روح، پر از زندگی

و من . . .

تنها یک جسد سرد.

همه فریاد شادی و سرور به هوا

و من . . .

شکسته بغضم به گلو.

همه کلاغ

و من . . .

مترسک!


پ. ن : "یاد من باشد؛ تنها هستم!"

+ written on  88/05/30at 17:43  by The scarecrow  | 


دو قرن گذشت . . .

خط خطی نوشته هایم خاک خوردند ؛

بهانه هایم را عزا گرفتم

و در سوگ شان،

نوشتن، نشخوار کردم!

. . .

بابت سیاه نوشته های امروزم

از "نبودن"ات سپاسگزارم!

"تو"یی که نیستی ام را آرزومندی

و من هستی ات را! . . .

 

پ. ن : تمام می شوم شبی ! . . .

+ written on  88/05/20at 14:54  by The scarecrow  | 

دست هایم باز است.

مرا در آغوش کش . . .

و بگذار سر در آغوش تو ،

چشم بربندم

و

در خواب روم .

قرن هاست آغوشت را گم کرده ام !

اینک تو مرا بیاب ؛

دریاب ؛

در آغوشت جایم ده

و با تمام تنفرت، مرا بفشار

تا امانتی ات را بازپس دهم

و

دیگر تویی در من باقی نماند .

خداوندا

مترسکت را در آغوش کش . . .



پ. ن : منو تو آغوشت بگیر خدا . . . می خوام بخوابم . . .

پ. ن : دست و پاهایم را زده ام؛ تا غرق شدن چیزی نمانده. باور کن!

+ written on  88/05/05at 20:23  by The scarecrow  |