|
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است؛ که زمین چرکین است
|

من دیدم تو را
که
لبخند می زدی به احساس های من
من شنیدم
که
هزار بار می گفتی: دوستت دارم!
من احساس کردم
کاملا احساس کردم
که
دست های لرزانم را گرفتی و ... تابستان شدم!
من دیدم، شنیدم و کاملا احساس کردم ...
من ...
این فلسفه بیدار شدن از خواب، عجیب مرا اذیت می کند!!!
پ. ن : طبق معمولِ تازگی های کهنه ام: _!

برای "تو" می نویسم؛
تنها برای تو، "تو"ترین "تو"ی من:
به سرم می زند، گاهی
و سر به سر عکس هایت می گذارم
و آن وقت نقاشی می کنم
بی خیالی چشم هایت را
که می درخشد با غرور
در تب و تاب لحظه های بارانی
و آن گاه غروب می شوم
در وسعت همه ی نیامدن ها
و در خیال آمدنت . . .
پ. ن: ــ!

بگذارید و بگذرید
چشم بیاندازید و دل مبازید
ببینید و دل مبندید
که دیر یا زود، باید گذاشت و گذشت ! . . .

پ. ن : و نشستن در بهت فراموشی!
پ. ن : رفتن باید! پس؛ می گذارم و می گذرم . . .
پایان نوشت : خداحافظ .

sms های تو
به من
قطره قطره علاقه تزریق می کنند؛
خوش بینانه!
and
سکوت من
به تو
دنیا دنیا عشق هدیه می کند؛
بی اراده!
. . .
تقابل منصفانه ای ست؛ نه؟!

پ. ن : با این اوصاف، حق بده که "من نیز هم" های تو، برایم مبهم تر از کسر ِ صفر صفرم باشد !
پ. ن : " چونان که آغاز کرده ای، بر همان خواهی بود ! . . . "
دم ِ آخری برگشتم به سبک نوشته های قبلی! مخاطب scarecrow نوشته ها، نیازی به خوندن نوشته های سانسور شده ش تو وبلاگ نداره!
پ. ن : . . . هه! یادم رفت!!
نگاهتون بارونی . . .

این به گورستان فراموشی سپردن ها
این سکوت سرد
این فرار
فرار از این همه "دوستت دارم"
فرار از این همه نگاه دوختن ها
تا به کی؟؟؟
کجا؟؟؟
***
این ثانیه های قرن نما
کی از سر روزهایم دست می کشند ؟
چهار ساعت و چهل دقیقه ی جدایی از تو
به اندازه ی چهارصد و چهل سال
بر سرم گذشت! . . .
نمی دانم؛ تو بگو . . .
یک هفته ی آدم ها
به تاریخ نگاه ما
چند هزار سال می شود ؟؟؟
پ. ن : هستم هنوز!

دیروزها کسی را دوست می داشتی،
این روزها دلتنگی . . .
تنهایی . . .
تمام عمر ما به همین سادگی گذشت؛
تنها ! ! !

پ. ن : باران؛ بهانه است . . . آسمان را، هوس بوسه زدن بر خاک است !...
پ. ن : هیچ نمی گویم؛
لال می شوم
فقط نفرینت می کنم به دوست داشتن
دوست داشتن کسی که دوستت ندارد!
پ. ن : صدای پای تو که می روی . . .
و صدای پای مرگ که می آید . . .
دیگر چیزی را نمی شنوم!
پ. ن : . . . یا علی!

خدایا . . .
از عشق امروزمان
برای فرداهایی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم
قدری کنار بگذار
به قدر یک مشت . . .
به قدر یک لبخند . . .
تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم
تا عاشق بمانیم
و
عاشق بمیریم !...
"دکتر علی شریعتی"
پ. ن : من نیز هم (88/06/09) !
پ. ن : بوی کهنگی گرفته ا[یـ]ـم دیگر ! . . .
پ. ن : عبور باید کرد . . .

همیشه به خودت،
تنها به خودت اطمینان داشته باش
و در هنگام مشکلات به آسمان نگاه کن
چرا که معمولاً
اطرافت خالی از دوستانی می شود
که تا دیروز . . .
به پای رفاقت جان می دادند!!!
"گیلاس آبی/ میلاد تهرانی"
پ. ن : همین شاید!!

چه غریب افتاده ام در این برهوت!
همه زنده دلان سیاه پوشیده اند
و من . . .
دل مرده ی سفید به تن.
همه جیغ . . . فریاد . . .
و من . . .
تنها سکوت.
همه نگاه ها در تلاطم اند
و من . . .
خیره به دور؛ خیلی خیلی دور.
همه پر از روح، پر از زندگی
و من . . .
تنها یک جسد سرد.
همه فریاد شادی و سرور به هوا
و من . . .
شکسته بغضم به گلو.
همه کلاغ
و من . . .
مترسک!

پ. ن : "یاد من باشد؛ تنها هستم!"

دو قرن گذشت . . .
خط خطی نوشته هایم خاک خوردند ؛
بهانه هایم را عزا گرفتم
و در سوگ شان،
نوشتن، نشخوار کردم!
. . .
بابت سیاه نوشته های امروزم
از "نبودن"ات سپاسگزارم!
"تو"یی که نیستی ام را آرزومندی
و من هستی ات را! . . .
پ. ن : تمام می شوم شبی ! . . .

دست هایم باز است.
مرا در آغوش کش . . .
و بگذار سر در آغوش تو ،
چشم بربندم
و
در خواب روم .
قرن هاست آغوشت را گم کرده ام !
اینک تو مرا بیاب ؛
دریاب ؛
در آغوشت جایم ده
و با تمام تنفرت، مرا بفشار
تا امانتی ات را بازپس دهم
و
دیگر تویی در من باقی نماند .
خداوندا
مترسکت را در آغوش کش . . .

پ. ن : منو تو آغوشت بگیر خدا . . . می خوام بخوابم . . .
پ. ن : دست و پاهایم را زده ام؛ تا غرق شدن چیزی نمانده. باور کن!